ذبيح الله صفا

1030

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ز محرومى نگردد آرزو گرد دل محزون * تمنا دور گرد و حسرتم پيرامنست امشب ز دامان هوس فغفور مگسل خار نوميدى * كه از باغ تمنا فرصت گل‌چيدنست امشب * چشمت بكرشمه جان فروشد * مژگان ببلا سنان فروشد يك غمزه از آن دو چشم و صد جان * مگذار كه رايگان فروشد امروز زمين ز سايهء تو * خورشيد به آسمان فروشد ناز تو متاع بىقرارى * بر رشتهء امتحان فروشد فغفور غمت ز نقد هستى * ارزان خرد و گران فروشد * مجنون نيم دارم دلى چون سنگ طفلان در بغل * هم شور جانان در سر و هم شورش جان در بغل همخوابهء بخت بدم بر آستان هجر او * صبح جزا در زير سر ، شام غريبان در بغل خواهم نسيم جلوه‌يى تا گل كند رسواييم * چون غنچه دارم تا بكى چاك گريبان در بغل يكچند بر سر مىزدم مستانه گلها زين چمن * اكنون ز بيم باغبان ريزم ز دامان در بغل فغفور طبع روشنم بس شاهد آغوش من * من عيسيم زيبد مرا خورشيد تابان در بغل * جفا پروردهء بوم و بر تست * وفا آواره‌يى از كشور تست چو برخيزى ز خواب آشوب خيزد * كه دست فتنه در زير سر تست * بر تو همه شب همچو شب گل گذرد * بر من همه روز روز بلبل گذرد ز آن طره بآشفتگيم عمر گذشت * چون آب كه در سايهء سنبل گذرد *